کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت سیزده :
***
طبق عادت، آرام وارد شد و سلام کرد. مبینا که مشغول میناکاری روی کوزهای بیرنگ بود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد زیرلبی جوابش را داد.
با قدمهای بلند خودش را به چوبرختی افقی کوفته شده به دیوار رساند و پیشبند چرمیاش را برداشت. از پیشبند خوشش نمیآمد چرا که به نظرش با پوشیدن آن، بیشتر از اینکه یک سفالگر با روحی لطیف و رها باشد به قصابها میمانست.
پوزخندی به افکارش ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

الی
0وااا این مینا چقدر پر رو لابد سهیل کارش از اونا بهتر بوده که اخراج نشده