پارت سیزده :

***
طبق عادت، آرام وارد شد و سلام کرد. مبینا که مشغول میناکاری روی کوزه‌ای بی‌رنگ بود، بدون این‌که سرش را بالا بیاورد زیرلبی جوابش را داد.
با قدم‌های بلند خودش را به چوب‌رختی افقی کوفته شده به دیوار رساند و پیشبند چرمی‌اش را برداشت. از پیشبند خوشش نمی‌آمد چرا که به نظرش با پوشیدن آن، بیشتر از این‌که یک سفالگر با روحی لطیف و رها باشد به قصاب‌ها می‌مانست.
پوزخندی به افکارش ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    وااا این مینا چقدر پر رو لابد سهیل کارش از اونا بهتر بوده که اخراج نشده

    ۱ ماه پیش
  • دلارام

    0

    پارت خوبی بود ممنون خسته نباشی عزیزم نمیدونم چرا سهیل و بیشتر از دیانا دوست داره

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربونت برم سلامت باشی🤍 منظورت اینه که خودت سهیل رو بیشتر دوست داری؟ خب این‌که بد نیست😁🤝🏻

    ۱ ماه پیش
کپی شد!